روایت تازه از قاصدك بهار! - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
دخترِ زمستان، قاصدك بهار!تولدت مبارك...دختركم!... "ریحانه نازنین خانه ی  ما"... يك سال از زميني شدنت گذشت..فرشته كوچولوي من! چه قدر خوب است كه تو اين همه بوي بهار مي دهي! چه قدر خوب كه قرار است هر سال، جشن تولد تو برايمان همراه با  پايانِ سرما و رسيدنِ شادابي و لطافت بهار باشد.."دردانه ي ته تغاري"!!...
فرشته بهاری !!!؛ روایت کامل - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
تولدت مبارک.......... هفت سااااال پیش!!!هفت سال گذشت از روزی که خدا رحمت و برکتش را شامل حالمان کرد، یک فرشته بهشتی‌ که بهار را برایمان قشنگ تر و سبز تر از همیشه کرد...فروردین ۸۹ شروع فصل جدیدی از زندگیمان بود. خدا را شکر بابت همه نعمت هایش...... فاطمه نازنینم، سال‌های سال زنده و شاد و سلامت باشی‌.....
بررسی هوايي براي نفس كشيدن! - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
يك ماهي ميشود كه دوباره سرِ كار مي روم؛ بعد از تقريبا دو سال... دوباره سر و كارم مي افتد با مريض ها.. با آدمهايي كه بخشي از سلامتي شان را از دست داده اند و باقيمانده را دو دستي و با تمام وجود چسبيده اند و مراقبت ميكنند... دوباره بيماراني را ميبينم كه وضعشان خوب نيست... مردان و زناني كه قلبشان خراب ا...
جزئیات تازه از سایه شوم جنگ.... - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
گفتم :" نه مامان.. نگران نباش. اونا از ما خيلي دورن... به ما نميرسن.."گفت:" موشكها كارشون چيه؟! ".. به اندازه دو سه جمله خيلي سرپوشيده در مورد جنگ و اينكه بعضي آدمها باهم ميجنگند توضيح دادم... خواستم سريع صحبت رو عوض كنم و بهش اطمينان دادم كه اينجا جنگي نيست و موشكي به سمت ما نمياد. دوباره پرسيد:"اگ...
پشت پرده باز هم، بوي ماه مدرسه! - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
انتظار طهوراي پنج ساله به سر رسيد و امسال لباس پيش دبستاني پوشيد، با ذوق و شوقي وصف نا پذير ....فاطمه جانم هم به كلاس دوم رفت... شكر خدا، معلمش خوب و مهربان و دوست داشتني است.. مثل پارسال..امااااا... روزها ، من مانده ام و جوجه كوچولويم كه در غياب خواهرهايش يك دقيقه هم تنهايم نميگذارد... پاهايم را دو...
افشای جزئیات اسباب کشی... - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
اسباب كشي خيلي هم راحت نبود... با وجود بچه ها، و مصادف شدنش با رفتن سر كار؛بله. آمديم به خانه جديد...بعد از نه سال زندگي در منزل ماما و بابا، به دو چهار راه پايينتر نقل مكان كرديم. خوب البته مدتي طول كشيد جا افتادنمان وعادت كردن به شرايط جديد...هم براي ما، هم براي مامان و بابا كه به حضور ما در كنار ...
جزئیات تازه از سفر؛ اربعين؛ كربلا... - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
ساعت جديدش را گذاشت جلوي آينه ميز اتاقمان؛ ساعتش آنجا نشسته و هر بار نگاهم به او ميفتد به من يادآوري ميكند كه او رفته و من جا مانده ام...ساعتش انگار با من حرف مي زند؛ ميخواهد بگويد انگار كه بيا روزها؛ نه... ساعتها.. نه .. اصلا بيا ثانيه ها را تا بازگشت او بشماريم؛انگار مي گويد: من هم دلم برايش تنگ ش...
ماجرای خداحافظ رفیق... - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
دوست عزيزم را از دست داديم. پس از چند سال مبارزه جانانه و صبورانه با یک بيماري سخت، يك ماه بعد از هفتمين سالگرد تولد دختر كوچولويش، تركمان كرد. رفتنش هم مثل خودش آرام بود...گمانم خانواده اش هم در اين سالها،صبر را از او آموخته بودند...حالا ما مانده ايم و جاده اي پيش رو و كوله باري خالي و فرصتي كه نمي...
پشت پرده ریحانه بابا...تولدت مبارک...!!! - تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 5:50
ریحانه زمستونی، پیشاپیش خبر بهار رو برامون آورد، و شیرینی‌ زندگیمون شد. خدایا تا آخر عمر سر از سجده شکر برندارم، باز هم کم است.شکر می‌کنم به تعداد دانه‌های باران و قطرات دریا...خدایا ما و فرزندانمان را در مسیر بندگی خودت، تا آخرین لحظه عمر ثابت قدم نگه دار و شر شیطان رو از ما دور کن.پ ن : از الانش ن...
باز هم، بوي ماه مدرسه! - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 12:55
امسال، مهر ماه مان را با دو تا مدرسه اي !! شروع كرديم.. انتظار طهوراي پنج ساله به سر رسيد و امسال لباس پيش دبستاني پوشيد، با ذوق و شوقي وصف نا پذير .... فاطمه جانم هم به كلاس دوم رفت... شكر خدا، معلمش
اسباب کشی... - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 12:55
داشتم فكر ميكردم براي اين همه مدت ننوشتنم دليلي بياورم و بتراشم...چه دليلي بهتر از اين همه مشغله در تابستان امسال! اسباب كشي خيلي هم راحت نبود... با وجود بچه ها، و مصادف شدنش با رفتن سر كار؛ بله. آمدي
سفر؛ اربعين؛ كربلا... - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 12:55
وقتي رفت، گفت: "ساعت قديمي ام را مي برم. " ساعت جديدش را گذاشت جلوي آينه ميز اتاقمان؛ ساعتش آنجا نشسته و هر بار نگاهم به او ميفتد به من يادآوري ميكند كه او رفته و من جا مانده ام...ساعتش انگار با من حر
خداحافظ رفیق... - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 12:55
اين روزهاي سرد زمستاني، بيشتر از هميشه به "مرگ" فكر مي كنم... مرگ هميشه بوده و هست. ولي اين روزها، نزديكتر از هميشه...خیلی نزدیک.... دوست عزيزم را از دست داديم. پس از چند سال مبارزه جانانه و صبورانه
ریحانه بابا...تولدت مبارک...!!! - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 12:55
xa0دو سال پیش، همچین ساعت هایی، خدا بهترین رحمتها و برکاتش رو برامون در وجود سومین فرشته زندگیمون فرستاد.... ریحانه زمستونی، پیشاپیش خبر بهار رو برامون آورد، و شیرینی زندگیمون شد. xa0 خدایا تا آخر عمر
محرم..شش ماهه... - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 5:42
xa0 محرم ۹۵ روضه امسال ما، شیرخواره شش ماهه مان است و گلوی نرم و نازک او... شیرخوار شش ماهه، خیییلی برای خواهرهایش عزیز است...بمیرم برای خواهر هایت علی کوچک شش ماهه (ع) که فقط یکی از غصّههایشان از دست دادنِ تو بود .......... xa0خدایا...به حرمت عزیزترین عزیزانت، فرزندان ما را لبیک گوی ندای "هل من ناص...
قاصدك بهار! - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 5:42
دخترِ زمستان، قاصدك بهار! تولدت مبارك... دختركم!... "ریحانه نازنین خانه ی xa0ما"...xa0يك سال از زميني شدنت گذشت.. فرشته كوچولوي من! چه قدر خوب است كه تو اين همه بوي بهار مي دهي! چه قدر خوب كه قرار است هر سال، جشن تولد تو برايمان همراه با xa0پايانِ سرما و رسيدنِ شادابي و لطافت بهار باشد.. "دردانه ي ت...
"فاطمه من".. بهت افتخار مي كنم! - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 5:42
هفته گذشته ، دومين جلسه اولياي دانش آموزان كلاس اول با معلمِ فاطمه xa0بود. مثل دفعه قبل، با آقاي همسر رفتيم مدرسه. xa0 باز هم مثل هميشه، فضایِ مدرسه، تماام خاطرات دوران مدرسه ی خودم را برايم تداعي كرد... همان سر و صداها، همان عطر و بو، همان نگاههاي كنجكاو و بازيگوش و هيجانزده!.. همان حال و هوا... گف...
این روزهای ما - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:59
۴ دی ، دوازدهمین سالگرد عروسی مان بود... داشتیم آلبوم عکسهای عروسی رو با دخترها نگاه می کردیم. عکسی بود که داماد داشت غذا دهان عروس میگذاشت..، مطابق مرسوم. طهورا بعد از این که کلی خندیده، میگه:" بابا داره غذا دهانِ مامان میذاره..بابا شده مامانِ مامان!!!".....خندهام گرفت. در عالم کودکیِ طهورا، xa0فقط...
ترک اعتیاد!!! - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:59
xa0 قبلا نوشت: دو هفته پیش، موبایل م گم شد..کجا؟ در خانه!! چطور؟ نمیدانم.......واقعاً نمیدانم و سر در نمی آورم که چطور ممکن است چنین اتفاقی بیفتد. ولی افتاده، و هر چقدر هم که خانه زیر و رو شده، آثاری از موبایلم نیست. هر چقدر این ماجرا عجیب بود،ولی درسهای زیادی برایم داشت. xa0 اول اینکه بهم ثابت کرد ...
قشم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:59
xa0 رفتیم سفر... xa0جزیره زیبای قشم با طبیعتی زیبا و بکر و دوست داشتنی......... سه روز ماندیم، ولی روزهااااا میخواهد برای اینکه از این جزیره سیر شوی… xa0 هوا عالی بود و گرم و بهاری، رفتیم جاهای دیدنی را گشتیم.... دره ستارگان، غار نمکی، جزایر ناز، جنگل حرا، غار خربس، تنگه چاهکوه.....سوار بر قایق شنای...

برچسب‌های مرتبط

چراغ خانه | چراغ خانه زنه | چراغ خانه ام خاموشه امشب | چراغ خانه شبکه تابان | چراغ خانه دختر | چراغ خانه شمع روشنی بود | چراغ خانه ام خاموش امشب | چراغ خانه ات تابان بماند | چراغ خانه زن | چراغ خانه ای روشن است