ساعت جديدش را گذاشت جلوي آينه ميز اتاقمان؛
ساعتش آنجا نشسته و هر بار نگاهم به او ميفتد به من يادآوري ميكند كه او رفته و من جا مانده ام...
ساعتش انگار با من حرف مي زند؛ ميخواهد بگويد انگار كه بيا روزها؛ نه... ساعتها.. نه .. اصلا بيا ثانيه ها را تا بازگشت او بشماريم؛
انگار مي گويد: من هم دلم برايش تنگ شده... انگار با من همدردي ميكند.. انگار ميخواهد گله كند كه چرا مرا با خودش نبرده...
نه... ولي من گله اي ندارم... خوشحالم كه همسفر زندگي ام به بهترين سفر دنيا رفته؛ تازه تنها هم نرفته..
من هم همراهش هستم...مثل هميشه
طبق قراری که همان اول ازدواجمان با هم گذاشتیم؛ که در همه کارهای خوب و خیر همدیگه شریک باشیم....
اينجا مانده ام كه مراقب امانتي هايش باشم. ولي دلم همراه همسفر مهربانم است...
انشالله كه جامانده نباشم...
آقای غریب، سلاممان را از راه دور بپذیر.......
مادرانه...تا خدا...ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 165