قاصدك بهار!

خرید بک لینک

دخترِ زمستان، قاصدك بهار!

تولدت مبارك...

دختركم!... "ریحانه نازنین خانه ی ما"... يك سال از زميني شدنت گذشت..

فرشته كوچولوي من! چه قدر خوب است كه تو اين همه بوي بهار مي دهي! چه قدر خوب كه قرار است هر سال، جشن تولد تو برايمان همراه با پايانِ سرما و رسيدنِ شادابي و لطافت بهار باشد..

"دردانه ي ته تغاري"!!

چقدر خانه ي ما با وجودت گرم است... با خنده هاي شيرينت... با قهقه هاي از تهِ دلت... با تمامِ شيرين كاري ها و شيرين زباني هايت....و حالا در همين چند روز با چهار دست و پا راه رفتنت و تمامِ ذوقي كه به خاطر آن داري!!

حالا ديگر كم كم تبديل به يك همبازي خوب براي خواهرهاي مهربانت مي شوي... آخ كه چقدر آنها منتظر اين روز بودند كه بتواني دنبالشان بروي و با آنها بازی کنی!!!...

چقدر خوب كه تو را داريم..

جسم و جان و روح و روانت، همواره به لطافت و پاكي و طراوت بهار باشد انشالله...

خدايا شكرت...

بابت تك تك لحظه هاي سالي كه گذشت.. بابت تك تك لحظه هاي زندگيمان...

بابت تمام نعمتهايی كه بي منت در آنها غرقمان كرده اي...بدون ذره اي لياقت از طرف ما...

بابت تك تك دانه هاي بارانِ رحمت و بركت و مهرباني ات كه هر روز، در وجود نازنين ِ فرشته هايمان به خانه مان فرو مي فرستي..

حتي شمردن اين نعمتها برايمان نا ممكن است؛ چه رسد به شكرگزاري درست و کامل از آنها...

"وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ واگر بخواهيد نعمتهاى خدا را بشماريد، نمىتوانيد شماره كنيد. همانا خداوند آمرزندهى مهربان است." آیه 18 سوره نحل

پ ن 1 : خداي مهربان!! خودت ياري مان كن آنگونه كه تو مي پسندي زندگي كنيم؛ و آنگونه كه خودت دوست داري از نعمتهايت بهره گيريم...اگر نگاه تو را در زندگي گم كنيم، تمام تلاشها و بدو بدوهاي روزمره مان.. تمام خستگی ها و سختيها و تلخي ها، حتي تمام خوشي ها و شادي ها يمان تبديل به چرخه هاي معيوبي مي شوند از هم گسسته و "باري به هر جهت"...

حلقه هاي زندگيمان، براي رسيدن به مقصد درست، به آن "حلقه اتصالي"، نياز دارند.. پيوندمان را با آن حلقه ي دوست داشتني بین آسمان و زمین، "هميشگي، پايدار و ناگسستني" حفظ كن...

"أَيْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ؟؟…..كجاست آن وسيله پيوند بين زمين و آسمان!!!"

پ ن2: نمي شود نوشته اي درباره هر موضوعي بنويسم وبتوانم از شيرين زباني طهورا بگذرم...

***چند روزي بود كه ريحانه كم كم خودش را روي زمين به جلو راه مي برد...

طهورا از من پرسيد:" مامان.. ميدوني چه چيزايي روي زمين مي خزند؟!!! "

من:"مي خزند؟!!... خوب چيا مثلا؟!!"

خودش جواب داد:" مثلاً مار... حلزون... كرم... مممم... مثلا ريحانه!!!!!"

***در طول هفته، فاطمه و طهورا شبها به خاطر مدرسه فاطمه، زود میخوابند. فقط چهار شنبه و پنجشنبه آزاد هستند، و روزهای دوشنبه که در خانه جلسه داریم هم معمولا خوابشان به ده شب میکشد. طهورا هم این چند ماه روزهای شنبه و چهارشنبه کلاس داشت. یک شب دوشنبه که ساعت خوابشان خیلی دیر شده بود, موقع خواب گفت:"مامان! خیلی خوب شد که امروز, فردا نیستاااا!!!"...من خندهام گرفت!! گفتم :" یعنی چی که امروز فردا نیست!!؟؟"...گفت ، " اگر امروز فردا بود، من فرداش کلاس داشتم....نمیتونستم صبح از خواب بیدار بشم!!!".......


پ ن 3:

خواستم در پی نوشت دیگری از فاطمه خانم هم بنویسم....دیدم اما حیفه که به یک پی نوشت اکتفا کنم برایش...

برایش یک پست جدا مینویسم انشالله...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت 7:52 توسط حالا مامان فاطمه ، طهورا و ریحانه |

مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: قاصدك, نویسنده: بازدید: 173 تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 5:42

صفحه بندی