مادرانه...تا خدا

متن مرتبط با «چراغ خانه ای روشن است» در سایت مادرانه...تا خدا نوشته شده است

روایت تازه از قاصدك بهار!

  • نیلوبلاگ

    دخترِ زمستان، قاصدك بهار!تولدت مبارك...دختركم!... "ریحانه نازنین خانه ی  ما"... يك سال از زميني شدنت گذشت..فرشته كوچولوي من! چه قدر خوب است كه تو اين همه بوي بهار مي دهي! چه قدر خوب كه قرار است هر سال، جشن تولد تو برايمان همراه با  پايانِ سرما و رسيدنِ شادابي و لطافت بهار باشد.."دردانه ي ته تغاري"!! چقدر خانه ي ما با وجودت گرم است... با خنده هاي شيرينت... با قهقه هاي از تهِ دلت... با تمامِ شيرين كاري ها و شيرين زباني هايت....و حالا در همين چند روز با چهار دست و پا راه رفتنت و تمامِ ذوقي كه به خا...

    ادامه مطلب
  • فرشته بهاری !!!؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    تولدت مبارک.......... هفت سااااال پیش!!!هفت سال گذشت از روزی که خدا رحمت و برکتش را شامل حالمان کرد، یک فرشته بهشتی‌ که بهار را برایمان قشنگ تر و سبز تر از همیشه کرد...فروردین ۸۹ شروع فصل جدیدی از زندگیمان بود. خدا را شکر بابت همه نعمت هایش...... فاطمه نازنینم، سال‌های سال زنده و شاد و سلامت باشی‌.....نور چشمم،دعای همیشگی‌‌ام عاقبت به خیری توست ...مایه فخر و مباهات و روشنای چشمانمان باش در دنیا و اخرت...دوستت دارم و به وجودت افتخار می‌کنم...

    ادامه مطلب
  • جزئیات تازه از سایه شوم جنگ....

  • نیلوبلاگ

    گفتم :" نه مامان.. نگران نباش. اونا از ما خيلي دورن... به ما نميرسن.."گفت:" موشكها كارشون چيه؟! ".. به اندازه دو سه جمله خيلي سرپوشيده در مورد جنگ و اينكه بعضي آدمها باهم ميجنگند توضيح دادم... خواستم سريع صحبت رو عوض كنم و بهش اطمينان دادم كه اينجا جنگي نيست و موشكي به سمت ما نمياد. دوباره پرسيد:"اگه اينجا هم جنگ بشه چي؟!"..جوابي نداشتم. بهش گفتم.. "هيچي!! ديگه بگير بخواب!"ولي دلم آشوب شد. چشمهايم رو بستم و به بچه هاي جنگ فكر كردم...خدايا ميشه اون روزي كه ديگه جنگي در كار نباشه زودتر بياد؟!پ ن: ...

    ادامه مطلب
  • افشای جزئیات اسباب کشی...

  • نیلوبلاگ

    اسباب كشي خيلي هم راحت نبود... با وجود بچه ها، و مصادف شدنش با رفتن سر كار؛بله. آمديم به خانه جديد...بعد از نه سال زندگي در منزل ماما و بابا، به دو چهار راه پايينتر نقل مكان كرديم. خوب البته مدتي طول كشيد جا افتادنمان وعادت كردن به شرايط جديد...هم براي ما، هم براي مامان و بابا كه به حضور ما در كنار خودشان حسابي عادت كرده بودند، هم براي بچه ها كه آنجا يك خانه سه طبقه داشتند!!!مثل هميشه..خدا رو شكر هزاران بار. ..خدايا، اميدوارم خانه جديدمان محل نزول بركات هميشگي ات باشد...خدا كند براي آبادي خانه آ...

    ادامه مطلب
  • ماجرای خداحافظ رفیق...

  • نیلوبلاگ

    دوست عزيزم را از دست داديم. پس از چند سال مبارزه جانانه و صبورانه با یک بيماري سخت، يك ماه بعد از هفتمين سالگرد تولد دختر كوچولويش، تركمان كرد. رفتنش هم مثل خودش آرام بود...گمانم خانواده اش هم در اين سالها،صبر را از او آموخته بودند...حالا ما مانده ايم و جاده اي پيش رو و كوله باري خالي و فرصتي كه نميدانيم كی به پایان می رسد...اين داستان، پايان قصه همه ماست. خدا كند كه پايان قصه زندگي مان خوش باشد و آغازي براي يك خوشبختي ابدي...براي چنين پاياني، امروز بايد چه كنم؟!...

    ادامه مطلب
  • این روزهای ما

  • نیلوبلاگ

    ۴ دی ، دوازدهمین سالگرد عروسی مان بود... داشتیم آلبوم عکسهای عروسی رو با دخترها نگاه می کردیم. عکسی بود که داماد داشت غذا دهان عروس میگذاشت..، مطابق مرسوم. طهورا بعد از این که کلی خندیده، میگه:" بابا داره غذا دهانِ مامان میذاره..بابا شده مامانِ مامان!!!".....خندهام گرفت. در عالم کودکیِ طهورا، فقط یک" مامان"، غذا دهان بچه اش میگذارد! ********************** چند روز پیش ، پنجمین دندان شیری فاطمه افتاد... و ما منتظر اولین جوانه دندانی ریحانه کوچولو هستیم. همه چیز دنیا همین قدر تکراری است؟!!! ********************** میروم جلسه آموزشی مادران در مدرسه فاطمه. مثل همیشه، همیشه ِ همیشه،...

    ادامه مطلب
  • سایه شوم جنگ....

  • نیلوبلاگ

    ديشب موقع خواب، فاطمه ازم پرسيد : مامان اين موشكهايي كه تو جاهاي ديگه پرتاب ميكنند به تهران نميرسه؟!!! گفتم :" نه مامان.. نگران نباش. اونا از ما خيلي دورن... به ما نميرسن.." گفت:" موشكها كارشون چيه؟! ".. به اندازه دو سه جمله خيلي سرپوشيده در مورد جنگ و اينكه بعضي آدمها باهم ميجنگند توضيح دادم... خواستم سريع صحبت رو عوض كنم و بهش اطمينان دادم كه اينجا جنگي نيست و موشكي به سمت ما نمياد.دوباره پرسيد:"اگه اينجا هم جنگ بشه چي؟!".. جوابي نداشتم. بهش گفتم.. "هيچي!! ديگه بگير بخواب!" ولي دلم آشوب شد. چشمهايم رو بستم و به بچه هاي جنگ فكر كردم...خدايا ميشه اون روزي كه ديگه جنگي در كار نباشه زودتر بياد؟!...

    ادامه مطلب
  • چراغ خانه

  • نیلوبلاگ

    با وجود چندین ده باری که در طول شبانه روز، صدای "مامان! مامان!" در خانه ما بلند میشود،( "مامان " گفتنهایی از جنسهای مختلف! ...دستوری، خواهشی، اعتراضی، قربون صدقه ای!، دعوایی، از طرف من و اشاره ای، خواهشی، التماسی، اعتراضی، درخواستی، هیجانی و ... از جانب فاطمه و طهورا)، ولی من هنوز تصویری که از خودم در ذهنم هست، یک "مادر میانسال ، مامان سه تا بچه!!" نیست..هنوز خودم را در ده سال پیش میبینم...هنوز باورم نشده که دیگر بیست و پنج ساله نیستم!! و نمیدانم این خوب است یا نه؟!!! پ ن : چهار هفته سخت و پر فشار رو پشت سر گذاشتیم. آبله مرغان فاطمه و طهورا ، واكسن ريحانه و ...

    ادامه مطلب
  • داستان ما و آبله مرغان!

  • نیلوبلاگ

    از عجایب روزگار یکی هم این است که دختر پنج ماههای آبله مرغان بگیرد و آب از آب تکان نخورد؛ ولی با یک سرما خوردگی ساده زمین و زمان را به هم بریزد!!! پ ن: بله. ریحانه کوچولوی ما هم از آبله مرغان در امان نماند. شکر خدا البته خیلی خفیف و سبک گرفت. این بار دیگر واقعاً پرونده آبله مرغان را بستیم...انشاالله. ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چراغ خانه | چراغ خانه زنه | چراغ خانه ام خاموشه امشب | چراغ خانه شبکه تابان | چراغ خانه دختر | چراغ خانه شمع روشنی بود | چراغ خانه ام خاموش امشب | چراغ خانه ات تابان بماند | چراغ خانه زن | چراغ خانه ای روشن است