هفته گذشته ، دومين جلسه اولياي دانش آموزان كلاس اول با معلمِ فاطمه بود. مثل دفعه قبل، با آقاي همسر رفتيم مدرسه. باز هم مثل هميشه، فضایِ مدرسه، تماام خاطرات دوران مدرسه ی خودم را برايم تداعي كرد... همان سر و صداها، همان عطر و بو، همان نگاههاي كنجكاو و بازيگوش و هيجانزده!.. همان حال و هوا...

وااي.. يعني الان اين دختر كوچولوي من است كه معلمش دارد با اين همه آب و تاب از او تعريف مي كند؟!!
دلم غنج مي رود وقتي معلم از خوش اخلاقی ات تعريف مي كند؛ از اينكه بچه هاي كلاس همه دنبال ِِ بغل دستي شدنِ با تو هستند. وقتي از خط قشنگت تعريف مي كند و از اينكه خوش خط ِ كلاس هستي؛ از اينكه در مسابقه رياضي ِكلاس، اول شده اي؛ از اينكه عاشق جدول سودوكو هستي؛
وقتي از متانت و مودب و منضبط بودنت تعريف ميكند؛ از سرعت بالاي يادگيري ات ، خلاقيت فراوان و قدرت داستان نويسي ات مي گويد..
گمانم آن لحظات من و بابا در آسمانها سير مي كرديم...
ياد دوران مدرسه خودم افتادم. حالا مي فهمم كه مامانم چقدر خوش به حالش مي شد وقتي آخر هر ثلث به مدرسه مان مي آمد و كارنامه ام را مي گرفت. من آخر همیشه شاگرد اول بودم!!! آن زمان مثل الان كه نبود... يا شاگرد اول تا سوم بودي يا ديگر هيچي!!! چه اشكها كه سر بيست و پنج صدم ميريختن بچه ها..!!


دوستت دارم و با تمام وجود بهت افتخار مي كنم.. نه به خاطر همه اينهايي كه تعريف كردمت... به خاطر ِ خود ِ خودت!!