۴ دی ، دوازدهمین سالگرد عروسی مان بود...
داشتیم آلبوم عکسهای عروسی رو با دخترها نگاه می کردیم. عکسی بود که داماد داشت غذا دهان عروس میگذاشت..، مطابق مرسوم.
طهورا بعد از این که کلی خندیده، میگه:" بابا داره غذا دهانِ مامان میذاره..بابا شده مامانِ مامان!!!".....خندهام گرفت. در عالم کودکیِ طهورا، فقط یک" مامان"، غذا دهان بچه اش میگذارد!
**********************
چند روز پیش ، پنجمین دندان شیری فاطمه افتاد...
و ما منتظر اولین جوانه دندانی ریحانه کوچولو هستیم.
همه چیز دنیا همین قدر تکراری است؟!!!
**********************
میروم جلسه آموزشی مادران در مدرسه فاطمه. مثل همیشه، همیشه ِ همیشه، وارد مدرسه که می شوم، سر و صدای بچهها و حال و هوای مدرسه، من را یاد دوران مدرسه خودم میاندازد.
میروم سر کلاس اول ب. به زور خودمان را جا میدهیم و مینشینیم پشت نیمکتهای کوچک بچه ها. هر مادری جای دختر خودش! معلم برایمان صحبت میکند، من محو تماشای نقاشیهای روی دیوار هستم و الفبای روی تخته و کتابهای زیر میز... و با خودم میگویم چقدر معلمشان مهربان و دلنشین و دوست داشتنی است. چقدربابت آن، ته دلم خدا را شکر میکنم. مامانها مثل بچهها انگشتشان را بلند میکنند، اجازه میگیرند و سوالات تمام نشدنی شان را میپرسند. و من چشمانم را می بندم و دخترها را جای مامان ها تصور میکنم که مرتب "خانوم، خانوم!!" می گویند و برای حرف زدن از هم پیشی می گیرند....
من، مدرسه را خیلی دوست داشتم . آرزویم این است که برای دخترم هم ، "مدرسه" جایی دوست داشتنی باشد.