
دخترِ زمستان، قاصدك بهار!تولدت مبارك...دختركم!... "ریحانه نازنین خانه ی ما"... يك سال از زميني شدنت گذشت..فرشته كوچولوي من! چه قدر خوب است كه تو اين همه بوي بهار مي دهي! چه قدر خوب كه قرار است هر سال، جشن تولد تو برايمان همراه با پايانِ سرما و رسيدنِ شادابي و لطافت بهار باشد.."دردانه ي ته تغاري"!! چقدر خانه ي ما با وجودت گرم است... با خنده هاي شيرينت... با قهقه هاي از تهِ دلت... با تمامِ شيرين كاري ها و شيرين زباني هايت....و حالا در همين چند روز با چهار دست و پا راه رفتنت و تمامِ ذوقي كه به خا...
ادامه مطلب
تولدت مبارک.......... هفت سااااال پیش!!!هفت سال گذشت از روزی که خدا رحمت و برکتش را شامل حالمان کرد، یک فرشته بهشتی که بهار را برایمان قشنگ تر و سبز تر از همیشه کرد...فروردین ۸۹ شروع فصل جدیدی از زندگیمان بود. خدا را شکر بابت همه نعمت هایش...... فاطمه نازنینم، سالهای سال زنده و شاد و سلامت باشی.....نور چشمم،دعای همیشگیام عاقبت به خیری توست ...مایه فخر و مباهات و روشنای چشمانمان باش در دنیا و اخرت...دوستت دارم و به وجودت افتخار میکنم...
ادامه مطلب
يك ماهي ميشود كه دوباره سرِ كار مي روم؛ بعد از تقريبا دو سال... دوباره سر و كارم مي افتد با مريض ها.. با آدمهايي كه بخشي از سلامتي شان را از دست داده اند و باقيمانده را دو دستي و با تمام وجود چسبيده اند و مراقبت ميكنند... دوباره بيماراني را ميبينم كه وضعشان خوب نيست... مردان و زناني كه قلبشان خراب است.. جواناني كه سرطان همه وجودشان را به هم پيچيده.. بچه هايي كه كليه هايشان را از دست داده اند... دوباره نگاه هاي نگران و مضطرب و نا اميد...دوباره صداهاي لرزان و چشمهاي اشكبار... دوباره.. بيشتر از قبل...
ادامه مطلب
گفتم :" نه مامان.. نگران نباش. اونا از ما خيلي دورن... به ما نميرسن.."گفت:" موشكها كارشون چيه؟! ".. به اندازه دو سه جمله خيلي سرپوشيده در مورد جنگ و اينكه بعضي آدمها باهم ميجنگند توضيح دادم... خواستم سريع صحبت رو عوض كنم و بهش اطمينان دادم كه اينجا جنگي نيست و موشكي به سمت ما نمياد. دوباره پرسيد:"اگه اينجا هم جنگ بشه چي؟!"..جوابي نداشتم. بهش گفتم.. "هيچي!! ديگه بگير بخواب!"ولي دلم آشوب شد. چشمهايم رو بستم و به بچه هاي جنگ فكر كردم...خدايا ميشه اون روزي كه ديگه جنگي در كار نباشه زودتر بياد؟!پ ن: ...
ادامه مطلب
انتظار طهوراي پنج ساله به سر رسيد و امسال لباس پيش دبستاني پوشيد، با ذوق و شوقي وصف نا پذير ....فاطمه جانم هم به كلاس دوم رفت... شكر خدا، معلمش خوب و مهربان و دوست داشتني است.. مثل پارسال..امااااا... روزها ، من مانده ام و جوجه كوچولويم كه در غياب خواهرهايش يك دقيقه هم تنهايم نميگذارد... پاهايم را دو دستي مي چسبد و با دستهاي باز، "بغل!!بغل!!" مي گويد!دوباره شده ايم مثل روزهاي دو سالگي فاطمه كه من تنها همبازي اش بودم.... تقريبا اجازه انجام هيييچ كار ديگري به جز بازي با او را به من نميدهد. حرفش هم ...
ادامه مطلب
دوست عزيزم را از دست داديم. پس از چند سال مبارزه جانانه و صبورانه با یک بيماري سخت، يك ماه بعد از هفتمين سالگرد تولد دختر كوچولويش، تركمان كرد. رفتنش هم مثل خودش آرام بود...گمانم خانواده اش هم در اين سالها،صبر را از او آموخته بودند...حالا ما مانده ايم و جاده اي پيش رو و كوله باري خالي و فرصتي كه نميدانيم كی به پایان می رسد...اين داستان، پايان قصه همه ماست. خدا كند كه پايان قصه زندگي مان خوش باشد و آغازي براي يك خوشبختي ابدي...براي چنين پاياني، امروز بايد چه كنم؟!...
ادامه مطلب
ریحانه زمستونی، پیشاپیش خبر بهار رو برامون آورد، و شیرینی زندگیمون شد. خدایا تا آخر عمر سر از سجده شکر برندارم، باز هم کم است.شکر میکنم به تعداد دانههای باران و قطرات دریا...خدایا ما و فرزندانمان را در مسیر بندگی خودت، تا آخرین لحظه عمر ثابت قدم نگه دار و شر شیطان رو از ما دور کن.پ ن : از الانش نمیگم که با شیرینیش و شیرین زبونیش دلمون رو برده. خدایا حافظ و نگه دارش باش. ...
ادامه مطلب
امسال، مهر ماه مان را با دو تا مدرسه اي !! شروع كرديم.. انتظار طهوراي پنج ساله به سر رسيد و امسال لباس پيش دبستاني پوشيد، با ذوق و شوقي وصف نا پذير .... فاطمه جانم هم به كلاس دوم رفت... شكر خدا، معلمش...
ادامه مطلب
دو سال پیش، همچین ساعت هایی، خدا بهترین رحمتها و برکاتش رو برامون در وجود سومین فرشته زندگیمون فرستاد.... ریحانه زمستونی، پیشاپیش خبر بهار رو برامون آورد، و شیرینی زندگیمون شد. خدایا تا آخر عمر ...
ادامه مطلب
محرم ۹۵ روضه امسال ما، شیرخواره شش ماهه مان است و گلوی نرم و نازک او... شیرخوار شش ماهه، خیییلی برای خواهرهایش عزیز است...بمیرم برای خواهر هایت علی کوچک شش ماهه (ع) که فقط یکی از غصّههایشان از دست دادنِ تو بود .......... خدایا...به حرمت عزیزترین عزیزانت، فرزندان ما را لبیک گوی ندای "هل من ناصر" امام حاضرشان قرار بده.... پ ن: خیلی تلاش کردم عکس مناسبی از ریحانه شش ماهه بگیرم..ولی نشد......
ادامه مطلب
۴ دی ، دوازدهمین سالگرد عروسی مان بود... داشتیم آلبوم عکسهای عروسی رو با دخترها نگاه می کردیم. عکسی بود که داماد داشت غذا دهان عروس میگذاشت..، مطابق مرسوم. طهورا بعد از این که کلی خندیده، میگه:" بابا داره غذا دهانِ مامان میذاره..بابا شده مامانِ مامان!!!".....خندهام گرفت. در عالم کودکیِ طهورا، فقط یک" مامان"، غذا دهان بچه اش میگذارد! ********************** چند روز پیش ، پنجمین دندان شیری فاطمه افتاد... و ما منتظر اولین جوانه دندانی ریحانه کوچولو هستیم. همه چیز دنیا همین قدر تکراری است؟!!! ********************** میروم جلسه آموزشی مادران در مدرسه فاطمه. مثل همیشه، همیشه ِ همیشه،...
ادامه مطلب
هفته گذشته ، دومين جلسه اولياي دانش آموزان كلاس اول با معلمِ فاطمه بود. مثل دفعه قبل، با آقاي همسر رفتيم مدرسه. باز هم مثل هميشه، فضایِ مدرسه، تماام خاطرات دوران مدرسه ی خودم را برايم تداعي كرد... همان سر و صداها، همان عطر و بو، همان نگاههاي كنجكاو و بازيگوش و هيجانزده!.. همان حال و هوا... گفتگوي ما و معلم در حضور خود ِ فاطمه بود... تقريبا بيست دقيقه طول كشيد... و تماام لحظات اين من بودم كه قندددد در دلم آب مي شد.. وااي.. يعني الان اين دختر كوچولوي من است كه معلمش دارد با اين همه آب و تاب از او تعريف مي كند؟!! دلم غنج مي رود وقتي معلم از خوش اخلاقی ات تعريف مي كند؛ از اينكه بچه هاي كل...
ادامه مطلب
يك ماهي ميشود كه دوباره سرِ كار مي روم؛ بعد از تقريبا دو سال... دوباره سر و كارم مي افتد با مريض ها.. با آدمهايي كه بخشي از سلامتي شان را از دست داده اند و باقيمانده را دو دستي و با تمام وجود چسبيده اند و مراقبت ميكنند... دوباره بيماراني را ميبينم كه وضعشان خوب نيست... مردان و زناني كه قلبشان خراب است.. جواناني كه سرطان همه وجودشان را به هم پيچيده.. بچه هايي كه كليه هايشان را از دست داده اند... دوباره نگاه هاي نگران و مضطرب و نا اميد...دوباره صداهاي لرزان و چشمهاي اشكبار... دوباره.. بيشتر از قبل، قدر سلامتي خودم و عزيزانم را ميدانم و شكر گزارم و براي حفظ آن دعا ميكنم. و مي انديشم كه....
ادامه مطلب
ديشب موقع خواب، فاطمه ازم پرسيد : مامان اين موشكهايي كه تو جاهاي ديگه پرتاب ميكنند به تهران نميرسه؟!!! گفتم :" نه مامان.. نگران نباش. اونا از ما خيلي دورن... به ما نميرسن.." گفت:" موشكها كارشون چيه؟! ".. به اندازه دو سه جمله خيلي سرپوشيده در مورد جنگ و اينكه بعضي آدمها باهم ميجنگند توضيح دادم... خواستم سريع صحبت رو عوض كنم و بهش اطمينان دادم كه اينجا جنگي نيست و موشكي به سمت ما نمياد.دوباره پرسيد:"اگه اينجا هم جنگ بشه چي؟!".. جوابي نداشتم. بهش گفتم.. "هيچي!! ديگه بگير بخواب!" ولي دلم آشوب شد. چشمهايم رو بستم و به بچه هاي جنگ فكر كردم...خدايا ميشه اون روزي كه ديگه جنگي در كار نباشه زودتر بياد؟!...
ادامه مطلب
این روزهای پر مشغله، که بخش "مادری" وجودم بیشتر از همیشه و بیش از بقیه قسمتها فعال است، گاهی، دلم برای "خود تنها" یم تنگ می شود. همان که دلش میخواهد حتی شده برای نیم ساعت، "تنهای تنها" باشد. روی مبل لم بدهد و یک لیوان چای تازه دم با باقلوا بخورد!...
ادامه مطلب
از عجایب روزگار یکی هم این است که دختر پنج ماههای آبله مرغان بگیرد و آب از آب تکان نخورد؛ ولی با یک سرما خوردگی ساده زمین و زمان را به هم بریزد!!! پ ن: بله. ریحانه کوچولوی ما هم از آبله مرغان در امان نماند. شکر خدا البته خیلی خفیف و سبک گرفت. این بار دیگر واقعاً پرونده آبله مرغان را بستیم...انشاالله. ...
ادامه مطلب
دخترم: در آغاز فصل جدید زندگی، بهترین دعاهای مادرانهام بدرقه راهت باد... در پناه مهربانترین مهربانان،همیشه سالم، شاداب و موفق باشی... "فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین" پ ن:دخترم کلاس اولی شد..خدایا شکرت.. ...
ادامه مطلب
محرم ۹۵ روضه امسال ما، شیرخواره شش ماهه مان است و گلوی نرم و نازک او... شیرخوار شش ماهه، خیییلی برای خواهرهایش عزیز است...بمیرم برای خواهر هایت علی کوچک شش ماهه (ع) که فقط یکی از غصّههایشان از دست دادنِ تو بود .......... خدایا...به حرمت عزیزترین عزیزانت، فرزندان ما را لبیک گوی ندای "هل من ناصر" امام حاضرشان قرار بده.... پ ن: خیلی تلاش کردم عکس مناسبی از ریحانه شش ماهه بگیرم..ولی نشد...آخر گردن شش ماهه چقدر است که بتوان از آن عکس گرفت؟!! ...
ادامه مطلب