
دخترِ زمستان، قاصدك بهار!تولدت مبارك...دختركم!... "ریحانه نازنین خانه ی ما"... يك سال از زميني شدنت گذشت..فرشته كوچولوي من! چه قدر خوب است كه تو اين همه بوي بهار مي دهي! چه قدر خوب كه قرار است هر سال، جشن تولد تو برايمان همراه با پايانِ سرما و رسيدنِ شادابي و لطافت بهار باشد.."دردانه ي ته تغاري"!! چقدر خانه ي ما با وجودت گرم است... با خنده هاي شيرينت... با قهقه هاي از تهِ دلت... با تمامِ شيرين كاري ها و شيرين زباني هايت....و حالا در همين چند روز با چهار دست و پا راه رفتنت و تمامِ ذوقي كه به خا...
ادامه مطلب
گفتم :" نه مامان.. نگران نباش. اونا از ما خيلي دورن... به ما نميرسن.."گفت:" موشكها كارشون چيه؟! ".. به اندازه دو سه جمله خيلي سرپوشيده در مورد جنگ و اينكه بعضي آدمها باهم ميجنگند توضيح دادم... خواستم سريع صحبت رو عوض كنم و بهش اطمينان دادم كه اينجا جنگي نيست و موشكي به سمت ما نمياد. دوباره پرسيد:"اگه اينجا هم جنگ بشه چي؟!"..جوابي نداشتم. بهش گفتم.. "هيچي!! ديگه بگير بخواب!"ولي دلم آشوب شد. چشمهايم رو بستم و به بچه هاي جنگ فكر كردم...خدايا ميشه اون روزي كه ديگه جنگي در كار نباشه زودتر بياد؟!پ ن: ...
ادامه مطلب
ساعت جديدش را گذاشت جلوي آينه ميز اتاقمان؛ ساعتش آنجا نشسته و هر بار نگاهم به او ميفتد به من يادآوري ميكند كه او رفته و من جا مانده ام...ساعتش انگار با من حرف مي زند؛ ميخواهد بگويد انگار كه بيا روزها؛ نه... ساعتها.. نه .. اصلا بيا ثانيه ها را تا بازگشت او بشماريم؛انگار مي گويد: من هم دلم برايش تنگ شده... انگار با من همدردي ميكند.. انگار ميخواهد گله كند كه چرا مرا با خودش نبرده...نه... ولي من گله اي ندارم... خوشحالم كه همسفر زندگي ام به بهترين سفر دنيا رفته؛ تازه تنها هم نرفته.. من هم همراهش هستم...
ادامه مطلب