
يك ماهي ميشود كه دوباره سرِ كار مي روم؛ بعد از تقريبا دو سال... دوباره سر و كارم مي افتد با مريض ها.. با آدمهايي كه بخشي از سلامتي شان را از دست داده اند و باقيمانده را دو دستي و با تمام وجود چسبيده اند و مراقبت ميكنند... دوباره بيماراني را ميبينم كه وضعشان خوب نيست... مردان و زناني كه قلبشان خراب است.. جواناني كه سرطان همه وجودشان را به هم پيچيده.. بچه هايي كه كليه هايشان را از دست داده اند... دوباره نگاه هاي نگران و مضطرب و نا اميد...دوباره صداهاي لرزان و چشمهاي اشكبار... دوباره.. بيشتر از قبل...
ادامه مطلب
يك ماهي ميشود كه دوباره سرِ كار مي روم؛ بعد از تقريبا دو سال... دوباره سر و كارم مي افتد با مريض ها.. با آدمهايي كه بخشي از سلامتي شان را از دست داده اند و باقيمانده را دو دستي و با تمام وجود چسبيده اند و مراقبت ميكنند... دوباره بيماراني را ميبينم كه وضعشان خوب نيست... مردان و زناني كه قلبشان خراب است.. جواناني كه سرطان همه وجودشان را به هم پيچيده.. بچه هايي كه كليه هايشان را از دست داده اند... دوباره نگاه هاي نگران و مضطرب و نا اميد...دوباره صداهاي لرزان و چشمهاي اشكبار... دوباره.. بيشتر از قبل، قدر سلامتي خودم و عزيزانم را ميدانم و شكر گزارم و براي حفظ آن دعا ميكنم. و مي انديشم كه....
ادامه مطلب